به نام خدای بخشنده جان
جانی که طراوتش هزاران سال پایدار می ماند....
وحشت
وحشت کلمه ای مناسب برای نشون دادن حالت انزجار وبه همراه دلهره است ... موقعی این حس معنای دیگه ای پیدا می کنه .... همونطور حسی که از خوردن یک لاشه ی یاکریم توسط یک کلاغ شکل می گیره ترس خورده شدن نیست دلهره ای هست که از شومی اون صحنه به دل ما راه پیدا می کنه و این حس چه زجر آور خواهد شد موقعی که به یک عمل ما در اون روز شباهت پیدا می کنه و گردوی ما این تصاویر رو در کنار هم در خاطره ای نیم روزی در دل تاریکی شب برای ما پخش می کنه و اما خاطره ای شبیه آن:
با تمام سختی هایی که توی پادگان به من گذشت و به هر صورتی که بود بالاخره تونستم ساعت ۲:۳۰ برگه بگیرم و به سمت خونه روونه شم ...( با این فکر که چطوری به "ن" بگم روزگاری بر ما خوش گذشت! و با این حرف عذر طرف رو بخوام ...) اما در راه به صحنه ای عجیب برخوردم و کار معمول یک کلاغ رو از نزدیک مشاهده کردم که چطوری بر پیکر بی جان یاکریم افتاده و اون منقار رو به داخل می کنه و هر بار با گوشت قرمزی به بالا میاره و در یک چشم به هم زدن آن تکه جزیی از بدن کلاغ میشه
متنفرم از حیاتی که به واسطه ی از بین رفتن بی دلیل حیات دیگران حفظ میشه! اما ناگهان کاری رو که قرار بود خودم انجام بدم به یاد میارم کاری که از دید هزاران نفر از کار اون کلاغ پست تره ... اما کاریه که مجبور به انجام اونم و هیچ راهی برای تغییر دادنش ندارم ... این کار من دقیقا همون کلمه ی وحشت رو برای شخص "ن" بوجود میاره . امیدوارم که "ن" هر جا که هست شاد (که من شک دارم) و موفق باشه.