تبليغاتX
گ مثل گردو
گ مثل گردو

زندگی سخت است! گهگاه آسان





profile
گ مثل گردو تصوری که من در ذهنم دارمو بیان می کنه. حرفای ناگفته ی من .. داستانهای کوتاه زندگیم .. همه و همه در قالب گردو برای شما عنوان خواهد شد ... از ورود شما به این وبلاگ و توجهتون سپاسگذارم








وحشت

به نام خدای بخشنده جان
جانی که طراوتش هزاران سال پایدار می ماند....

 

وحشت
وحشت کلمه ای مناسب برای نشون دادن حالت انزجار وبه همراه دلهره است ... موقعی این حس معنای دیگه ای پیدا می کنه .... همونطور حسی که از خوردن یک لاشه ی یاکریم توسط یک کلاغ شکل می گیره ترس خورده شدن نیست دلهره ای هست که از شومی اون صحنه به دل ما راه پیدا می کنه و این حس چه زجر آور خواهد شد موقعی که به یک عمل ما در اون روز شباهت پیدا می کنه و گردوی ما این تصاویر رو در کنار هم در خاطره ای نیم روزی در دل تاریکی شب برای ما پخش می کنه و اما خاطره ای شبیه آن:

با تمام سختی هایی که توی پادگان به من گذشت و به هر صورتی که بود بالاخره تونستم ساعت ۲:۳۰ برگه بگیرم و به سمت خونه روونه شم ...( با این فکر که چطوری به "ن" بگم روزگاری بر ما خوش گذشت! و با این حرف عذر طرف رو بخوام ...) اما در راه به صحنه ای عجیب برخوردم و کار معمول یک کلاغ رو از نزدیک مشاهده کردم که چطوری بر پیکر بی جان یاکریم افتاده و اون منقار رو به داخل می کنه و هر بار با گوشت قرمزی به بالا میاره و در یک چشم به هم زدن آن تکه جزیی از بدن کلاغ میشه
متنفرم از حیاتی که به واسطه ی از بین رفتن بی دلیل حیات دیگران حفظ میشه! اما ناگهان کاری رو که قرار بود خودم انجام بدم به یاد میارم کاری که از دید هزاران نفر از کار اون کلاغ پست تره ... اما کاریه که مجبور به انجام اونم و هیچ راهی برای تغییر دادنش ندارم ... این کار من دقیقا همون کلمه ی وحشت رو برای شخص
"ن" بوجود میاره . امیدوارم که "ن" هر جا که هست شاد (که من شک دارم) و موفق باشه.

+نوشته شده در   پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:19 توسط |سرکه 

گ مثل گردو

دوباره شروع می کنم ... از روزی که دوباره خودمو شناختم از روزی که زندگی اجباری من هر روز حس جدیدتری پیدا می کنه! حسی که همیشه منو به سمت ناملایم ها میکشونه... سختی ها در زندگی من چیده میشن .. بدون هیچ راهنما و کورکورانه و به اجبار به جلو میرم ... چیزی پشت سرم همیشه منو هول میده . تا اینکه روزی به جایی برسم که برای خودم باشم و بمانمو زندگی کنم! هدف من بعد از بی نهایت ها تلاشو کوشش و تحمل سختی ها شکل خواهد گرفت ... بهش اعتقاد دارم و روزی به آن منصب مفتخر خواهم شد .. خدایا مشکل گشای گره های کور جاده ی زندگیم باش سلام سلامی به وسعت آسمان بی کران به گرمی یک روز داغ آفتابی می نویسم برای یک گردو ... گردویی به بزرگی یک جمجه ی انسانی . گردویی که همچنان رشد می کند . کاوش می کند .. حیات دارد .. و برای درخت خود علت و معلول است

گ مثل گردو

هدف از تاسیس وبلاگ:
نوشتن ناگفته های خودم و داستانهای کوتاه یا بلند زندگیم
فراهم آوردن محیطی دوستانه برای جذب دوستان بیشتر
داشتن کانونی برای پس گرفتن جواب کامنت هایی که میذارم که بعضا بعضی وقتا جوابی جز خفه شو حقم نیست

 

گ مثل گردو ... مثل گرد و خاک مثل گروهان مثل گاو و هزارتا گ یه دیگه! اما چرا گردو
یادآوری اینکه گردو فقط گردو نیست .. بلکه حیات من و شما گردوست ..

من پ.... هستم که اینجا می تونید منو سرکه صدا کنید چرا سرکه؟
لابد به خاطر اینکه آش رو فقط با سرکه می خورم

بهتره قبل از متلاشی شدن گردوی پر مشغله ام از کم خوابی این پستو تموم کنم و بهش یه استراحتی بدم! سپاس از بدرقه ی بی نظیرتان

+نوشته شده در   یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:22 توسط |سرکه 

Signature: E-mail | Powered by: Blogfa |  RSS